قـــــــــــلب اقیانوس

افلاطون را گفتند چرا غمگین نمیشوی؟گفت به چیزی که نمیماند دل نمیبندم.TITANIC

چی بگم اگه تو بودی گریه هام منو نمیبرد ...زندگی منو میفهمید رویاهام به هم نمیخورد

  عطرهای خوب.  ..شیشه ی خالیشان هم بعد از سال ها

  بوی عطر میدهد..  . درست مثل جای خالیه تو 

در آغوش خــــدا گریستم تــا نوازشم کند ....

 

پـرسید :  

فرزندم پس آدمت کو.... ؟؟

اشک هایم را پـاک کـــردم و گفــــتم :  

 

در آغوش حـــوای  

دیگریـست .     

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 13:2  توسط ♥parnia♥  | 

عشق های رنگی

اینقدر مرا از رفتنت نترسان...

ماندن کنار من "لیاقت" میخواست...

نه بهانه...

می خواهی بروی برووووووووووووووو

بلند می گویم:

به درک که رفتی..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 13:17  توسط ♥parnia♥  | 

برای خیانت ، هــــزار راه هــســــت اما هیچکدام به انـــدازه تــــظـــاهـــر به دوست داشتن کثیف

باز هم باتو هستم فلانی...

اگر برای خواندن زمزمه های دلتنگی ام به اینجا آمده ای !!!

وبا افتخار به کلبه ی فقیرانه ام قدم گذاردی

،چشمانت را درویش کن ...

نردبان هوس را بردار و از اینجا برو و...

وفاصله بگیر از پاکی نگاهم ،

که جز صداقت هیچ در او نمیبینی!!!!!!

اگر بادیده ی هوس نگریستی ،

دگر از عشق سخن مگوی!!!

چرا که عشق نردبان نمیخواهد ،

بال و پری میخواهد به وسعت آسمان...

که آن را تو نداری!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 12:0  توسط ♥parnia♥  | 

عشــــــــــــــــق های رنگین

از دو سه سالگی رؤیا کوچولو من و اون باهم همبازی بودیم. همیشه یا من با مامانم می رفتیم

خونشون یا رؤیا و مامانش میومدن خونه ما و من و رؤیا باهم بازی می کردیم.

چندسالی به این منوال گذشت تا اینکه وقتی دوازده سالم بود بابام واسم کامپیوتر گرفت؛ خوب

یادمه اولین کسی که خبردار شد من کامپیوتردار شدم و تنها کسی که به جزخودم اجازه می

دادم پشت کامپیوترم بشینه رؤیا بود، اون موقع هشت سالش بود و واقعا خوشگل و خواستنی

بود. اون زمان نمی دونستم دوست داشتن یه دختر زشته، فقط می دونستم که رؤیا بهترین

دوستمه و منم خیلی دوسش دارم، یادم میاد یه روز پشت کاپیوتر نشسته بود و داشت بازی می

کرد، منم کنارش نشسته بودم و داشتم نگاش می کردم، صورتش از نیمرخ خیلی قشنگ بود،

لوپهای سرخش بدجوری خودنمایی می کرد، با اینکه می دونستم شاید ناراحت بشه اما دل رو

زدم به دریا و گفتم«رؤیا!»؛ درحالی که چشمش به صفحه بود گفت«ها...»؛ با تته پته گفتم«می ذاری ببوسمت؟»؛ رؤیا یهو انگار برق بگیرش بهم خیره شد؛ حس می کردم تمام

صورتم از خجالت سرخ شده؛ دیدم رؤیا یه خنده ریزی کرد و صورتش رو بهم نزدیک کرد؛

داشتم از شدت استرس پس میفتادم، آروم صورتم رو به صورتش نزدیک کردم و شاید دو یا

سه ثانیه لبام رو روی گونش گذاشتم و بوسیدمش. رؤیا دوباره بهم لبخند زد و دوباره مشغول

بازی کردنش شد.....................................

از اینجا به بعد تازه میخواد قشنگ بشه بدو برو بخون


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 20:28  توسط ♥parnia♥  | 

امروز دیدمت...

مهم نیست که بعداً چی میشه


مهم اینه که دیگه هیچی مثل قبل نمیشه……زبانکده محصل

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 20:16  توسط ♥parnia♥  | 

قصه ی عاشقی ....برگرفته از وب سرور

قدش یه کم از من کوتاه تر بود .

وقتی می خواست بوسش کنم ?

چشماشو میبست ?

سرشو بالا می گرفت ?

لباشو غنچه می کرد ?

دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .

بدو برو ادامش مونده...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:40  توسط ♥parnia♥  | 

همیشه ؟

همیشه در ریاضیات ضعیف بودم  سالهاست  دارم حساب میکنم  چگونه من بعلاوه تو  شد فقط من ؟

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:48  توسط ♥parnia♥  | 

داستان جالب

من اسمم سامانه، سی سالمه و می خوام ماجرایی رو براتون بگم که شاید واسه بعضیها یه تلنگر کوچیک باشه. شاید باعث بشه یه عده ای که مثل من هستن، یا بهتره بگم مثل قدیم من هستن به خودشون بیان!

 

شش سال قبل...

ادامش یادت نره

 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:15  توسط ♥parnia♥  | 

نمیری از یاد

غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق

یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق


بی صـدا میشکنه بغضـش روی سـنـگ قبـر دلدار


اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار


زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی


رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی

ادامه یادت نرها...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:14  توسط ♥parnia♥  | 

لعنت

لعنت به اونایی که تو  نیستند

 

 

                                                               اما عطر تو رومیزنند...


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 17:5  توسط ♥parnia♥  | 

عشق های رنگین

میـــــــ ـان دِلتَنگــــــی هایَــــــم باشــ ـــــــ تا فَراموشَـــ ـــت نَکُــــــنَم.......

تا بــــه یاد داشـــ ـــته باشَمَـــــت.....

تا بویَـــ ــــت را حِــس کُنَـــــــم....

تا بِــــــ ـدانَــــم که هَستـ ـــــی....

تَـــــــ ـمامِ دُنیـــ ــــام قَلبَــــمه....

دنیـــ ــــام باشــــ ـــه واسه تــ ـــــــو...


تا بِدانــــ ـــی میانِ ثانیــــ ـــه هایِ دِلتَنگیـــــهامـــ تــــــو وجــــــ ــــود

داریــــ
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 16:39  توسط ♥parnia♥  | 

گناه عشق را منکر باش

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 16:11  توسط ♥parnia♥  | 

هی

 شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

اگـــــــــــــــــــر با کسی نیست


خوشحال نباش...


وقتی تنها مانده یعنی هنوز نتوانسته تورا ببخشد...!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 16:4  توسط ♥parnia♥  | 

بمیری

فقط آرزو می کنم ...


وقتی دوباره هوای من به سرت زد..


آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت باز هم آرام


نگیری ..




+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 16:2  توسط ♥parnia♥  | 

عشق کجاست

سالها رفت و هنوز


یک نفر نیست بپرسد از من




 که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری


همه جا می نگری


گاه با ماه سخن می گویی


گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی


راستی گمشده ات کیست؟


کجاست؟


صدفی در دریا است؟


نوری از روزنه فرداهاست


یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 15:54  توسط ♥parnia♥  | 

چتری برای عشقم

مــ❤ـــن برای تــ❤ـــو چَتـــ❤ـــ ـری بیــ❤ـــش نبودمـ ،

بــ❤ـــاران که تمــ❤ـــامـ شد فراموشــ❤ـــمـ کردی . . .

تــ❤ـــو تنهـ ـا همـ قــ❤ـــدمـ ِ بارانـ ــ❤ـــی میخواستـ ـی !

امّــ❤ـــا . . .

مــ❤ـــن خود ِ بــ❤ـــاران شــ❤ـــدمـ بعــ❤ـــد از آن !

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 15:20  توسط ♥parnia♥  | 

عشق های رنگین

از غم رفتنت دیگه پاره شده بند دلم خونه ی نو یار جدید مبارکت باشه گلم

چه بی خبر جشن تو شد نگفتی که منم بیام باشه ولی من از خدا خوشبختیتو فقط میخوام

غم منو نخور دیگه قسمته و بازیچه هاش اگه هنوز دوستم داری دیگه به فکر من نباش

تو دفتر خاطره هام هنوزم اسم تو تکه تور سفید رو شونه هات مبارکه مبارکه

تو دفتر خاطره هام هنوزم اسم تو تکه تور سفید رو شونه هات مبارکه مبارکه

میخوام تو رو دعا کنم سنگامو با تو وا کنم برای آخرین دفعه تو چشم تو نگاه کنم

دلم میخواد تو روزگار تو خوشی ها پر بزنی تو ناز و نعمت بمونی تا زیره غصه نشکنی

الهی دروازه ی عشق بروت همیشه باز باشه به خاک و سنگ دست بزنی الهی که طلا بشه

عاشقی کار تو نبود من عاشقت بودمو بس طفلی دل ساده ی من چقدر به پای تو نشست

روزی که رفتی یادته؟ چه بی صدا بی تو شکست سفر سلامت گلکم دست خدا سپردمت

تو دفتر خاطره هام هنوزم اسم تو تکه تور سفید رو شونه هات مبارکه مبارکه
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 15:19  توسط ♥parnia♥  | 

خستگی...

خسته ام مي فهميد ؟!


خسته از آمدن و رفتن و آواره شدن


خسته از منحني بودن عشق


خسته از حس غريبانه اين تنهايي


به خدا خسته ام از اين همه تکرار سکوت


به خدا خسته ام از اين همه لبخند دروغ


به خدا خسته ام از حادثه صاعقه بودن در باد


همه عمر دروغ .


گفته ام من به همه


گفته ام :


عاشق پروانه شدم !


واله و مست شدم از ضربان دل گل !


شمع را ميفهمم !


کذب محض است


دروغ است


دروغ !!


من چه مي دانم از


حس پروانه شدن ؟!


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 12:48  توسط ♥parnia♥  |